تبليغاتX
خوشیهای آدمها همیشه خاطره هاند

به هنگام رعد وهنگامه ی باران...باغی در به رویم گشود...و با سیبی سرخ می خندید...گفتم: باغی که نثارش....در طوفان چنین باشد...در آرامش چه خواهد بود....!!!!

دریغا در باغ را بسته دیدم....به هنگامی که نه رعد بود و نه باران....

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:20 توسط رضا |

...آیه تاریک

 

...تاریکی شرح دارد؟

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 16:24 توسط رضا |

به هر حال توانسته ای ...کال ترین سیب بخیل ترین باغ را....به تمامی گاز بزنی....و تیره ترین آب خشک ترین رود را....به تمامی بنوشی....زخمت.... و دردت .... من فریادم را با هزار گره در گلو بسته ام.... من اندوهم را خندیده ام.... من دردم را رقصیده ام..... ماهی تشنه ای ....بودن یا نبودن را.... به کمال می خواهد ..جایی که نه آب است و نه خشکی...!

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 1:22 توسط رضا |

زند‌گی را مرگ نيست

مرگ نيز

افتادن يك برگ نيست

برگ‌ها افتاده زين پايا درخت

باز می‌بينی

درخت بی‌برگ نيست!

وين من‌ام خشكيده برگی بی‌رمق


زردگون رخساره‌ام از درد نيست

گر بماندم بر بُن اين شاخسار افزوده‌ای

زين سبب باشد كه بادِ مرگ نيست

منتی بر من نهيد، بعد از رهايی از درخت

پا گذاريد بر مزارِ تُردِ اين شوريده برگ

چون صدای خش‌خش‌ام آمد پديد

ياد آريد، برگ‌های خسته‌ی مجنونِ بيد ...

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:45 توسط رضا |

مرا کسی نساخت ، خدا ساخت ؛

نه آن چنان که " کسی می خواست " ،

که من کسی نداشتم .

کسم خدا بود ، کس بی کسان .

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست .

نه از من پرسید و نه از آن " من دیگر " م .

من یک گل بی صاحب بودم .

مرا از روح خود در آن دمید .

و بر روی خاک و در زیر آفتاب ،

تنها رهایم کرد .

 " مرا به خودم واگذاشت " .

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 8:55 توسط رضا |

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد 

  نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت 

ولی بسیار مشتاقم 

 که از خاک گلویم سوتکی سازد،  

 گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

 و او یکریز و پی در پی  

 دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

  وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، 

 بدین سان بشکند در من، 

سکوت مرگبارم را.........  

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 12:18 توسط رضا |

بهشت زیرپای توست

وقتی باغروربرآن راه میروی

مراازبهشت به آغوش توتبعیدکرده اند

ازآغوش توبه زمین

وازاینهمه زمین به این شهر

این شهر.شهری نبودکه کافرش بخوانند

پیامبرش عاشق بود که سوخت

شهردارش بیگانه

ومن.لیلی.انگشت نمای خیابانهایش که مجنون نداشت

من آی مثبتم

ایمان دارم.شک دارم

زمین را هم دوست دارم

هراس من از شکافهایست

که انسان برزمین میگذارد

من آی مثبتم

وازاین شهربه بیمارستان تبعیدشده ام

ازبیمارستان به سردخانه

ازسردخانه به خانقاهی که درویش ترم کندازپیش

گاهی که دلم مثل گورخودم تنگ میشود

ایمان مرا به خاطربسپارید

هرچندهنوزتب دارم

ازفرط یقین به شک رسیده ام

شایدروزی ازشکافهای زمین

درهیئت گیاهی تازه سردرآورم!

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:8 توسط رضا |

چراافسوس ایمانی را بخورم که هرگز نداشتم؟

من کافر.به این سرنوشت ضمیمه شده ام!

هرزیبایی که ازتودیدم صورتی ازمرگ بود.

  آمین.....

        آمین..... 

              ای کاش جزئی از سیاهی بودم بی غرور

             تاهرگزسرراه ایمانت سبزنمیشدم!

                                                                    آمین.....

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 21:54 توسط رضا |